Wednesday, May 16, 2007

این نوشته مال دو روز پیش است، نمی دانم چرا نشد به موقع تایپش کنم.

دیروز روز خوب و پرخاطره ای بود. ظهر با بچه ها، با همان جمع همیشگی و کوچک خودمان، مجردی نهار رفتیم بیرون. نهار خوردیم و توی پارک قدم زدیم تا حدود ساعت 4 بعد از ظهر. خندیدیم ، حرف زدیم و عکس گرفتیم ..... اما جو سنگین بود. شمارش معکوس از فردا شروع می شود. حالا ما فقط و فقط یک ماه دیگر ایرانیم.
نمی دانم چه بلایی سرم آمده. چیزی بود که همیشه آرزویش را داشتم و انتظارش را می کشیدم. رفتن، ساختن یک زندگی جدید و کاملا مستقل توسط خود خودمان، شروع زندگی مشترک زیر یک سقف بعد از 6 ماه و تجربه زندگی در یک کشور دیگر، همه آرزوهای من بودند. تمام 2 ماهی که منتظر ویزا بودیم برای همین لحظات دعا می کردم اما حالا که موعدش نزدیک می شود احساس می کنم که سخت است. خصوصا برای من که هیچ وقت بیشتر از دو هفته از خانه دور نشده ام و دوران 4 ساله لیسانس را همین جا گذرانده ام. در عین هیجان برای کشف ناشناخته ها از این همه آدم و مکان و خاطره ای که پشت سر جا می گذاریم، از دوری، غربت، بی وطنی و تمام چیزهایی که از آن ها صحبت می شود می ترسم. تا دیروز و یک هفته پیش می شد قضیه را پشت گوش انداخت و فکر کردن به آن را به زمان دیگری موکول کرد اما از حالا به جای چند ماه فقط چند روز فرصت باقی است...
دلم برای بچه ها تنگ می شود، برای بهترین و شادترین لحظاتی که با هم گذرانده ایم، برای ظهرهای دانشگاه و دانشکده فنی، برای پیاده روی های دم غروب و برای تمام لحظات با هم بودن. اما در عین حال خوشحالم. تصور تمام روزها و تجربیاتی که پیش رو دارم، عملی شدن نقشه هایی که من و سینا با هم کشیدیم و قول هایی که به هم داده ایم هیجان زده ام می کند.
دیروز عصر با سینا رفتیم قایق سواری و 20 دقیقه لذت بخش را روی زاینده رود گذراندیم. بعد شام خوردیم و از مسیری برگشتیم که مدت ها بود نرفته بودیم، همان مسیری که دو سال پیش وقتی با هم دوست بودیم اکثرا از آن می گذشتیم. از پل فردوسی تا پل فلزی را پیاده برگشتیم. هوا عالی بود، پارک خلوت بود و من به این فکر می کردم که با داشتن سینا هیچ وقت تنها نیستم، خوشبختم و خیلی شاد.

Thursday, May 10, 2007

شروعی تازه

از سال دوم راهنمایی شروع شد، قبلش می نوشتم اما پراکنده؛ فقط خاطرات سفر بود و خاطره تولد صبا. اما از سال دوم راهنمایی هرشب می نوشتم. شده بود بخشی از زندگی ام. یک سالنامه جلد خاکستری داشتم که خاطرات تک تک روزها و شب ها را در آن ثبت می کردم. هنوز هم دارمش، اگر بازش کنم تا دو سه ساعت بعد نمی توانم ببندمش. مرا با خود می برد به بهترین و قشنگ ترین روزهای کودکی در مدرسه راهنمایی رحمت آیین اصفهان؛ به اردوها، شیطنت ها، قهرها، آشتی ها، دلتنگی ها و محکم ترین دوستی ها. دفتر با من بزرگ شد تا برگ هایش تمام شد و جایش را به یک سالنامه جلد قهوه ای داد
وارد دبیرستان که شدم همه چیز تغییر کرد، پرو پخش شده بودیم و به من در دبیرستان جدید سهم زیادی از دوستان نرسیده بود. دیگر ننوشتم، احساس کردم چیزی ندارم که بنویسم و بعد که دوستی های جدید شکل گرفتند..... قلم من خشک شده بود. بهانه درس ها بود که زیادند، می دانم که می توانستم بنویسم و این سنت را حفظ کنم اما نشد. در طول آن چهار سال فقط بعضی اوقات از احساسات جدیدم می نوشتم از آدم های مختلف، ترس ها، واهمه ها، کنکور و آرزوهایم.
و بعد دانشگاه شروع شد. وارد دنیای بزرگتری شده بودم. رشته ام برایم جالب بود و در عین حال ناشناخته ( برای خیلی از آدم ها باید توضیح می دادم که این رشته چیست و مهندس شیمی، شیمی محض یا کاربردی نمی خواند، در آزمایشگاه کار نمی کند و تعداد واحدهای شیمی که می گذارند کمتر از ریاضی و مکانیک است !) در هر صورت دفتر خاطرات من بعد از شروع دانشگاه برای همیشه خالی ماند. وقتی کنکوری بودم به خودم قول داده بودم که لحظه لحظه این دوران را ثبت کنم اما تنها خاطره ای که دارم از روز اول دانشگاه است و چیزی که باقی مانده افسوس است، افسوس از این که خاطرات تلخ و شیرین دوران 4 ساله لیسانس فقط باید در حافظه ام باقی بماند و جزئیاتش غبار بگیرد و فراموش شود.
سال دوم دانشگاه که بودم وبلاگ خوان حرفه ای شده بودم، به این نتیجه رسیدم که یک وبلاگ درست کنم، اسمش یادم هست : " و اما بعد..." از عمر این وبلاگ دو ماه نگذشته بود که یک دوست و همراه پیدا کردم که می توانستم از همه چیزها ی قشنگ دنیا برایش حرف بزنم و حتی غرغر کنم و بنالم ، از ظهر تا عصر وراجی کنم و با ایمیل های چند صفحه ای بمبارانش کنم. دوستی که سه سال بعد همراه همیشگی ام شد پس چه نیازی به وبلاگ داشتم ؟! : ) و پرونده کوچک اولین وبلاگ من هم بسته شد.
و حالا سه سال و نیم بعد از تولد وبلاگ اولی آمدم به سراغ این یکی. چون احساس می کنم دوباره نیاز دارم که بنویسم اما نه در یک دفتر دربسته که روی جلدش با شبرنگ سبز نوشته شده باشد: " خصوصی، خصوصی، دست نزنید حتی شما" این بار در یک صفحه مجازی که همه می توانند آن را بخوانند. چون احساس می کنم در این سن و در این شرایط باید بتوانم آزادانه و بدون خود سانسوری از خودم، احساسات و تجربیاتم بنویسم. من و سینا منتظر یک شروع جدیدیم. شروع یک زندگی ساده در یک کشور تازه. می خواهم بنویسم تا بعد از چند سال بتوانم ببینم تا چه اندازه تغییر کرده ام. مگر نه این که زندگی در یک کشور دیگر مستلزم تغییر است؟ و این بار به خودم قول می دهم که حتما بنویسم.
پ.ن : هر کاری می کنم نمی توانم مستقیم پشت کامپیوتر بنشینم و تایپ کنم. باید روی کاغذ بنویسم، خط خطی کنم، دستهایم جوهری شود و بعد هرچه نوشته ام را تایپ کنم!