این نوشته مال دو روز پیش است، نمی دانم چرا نشد به موقع تایپش کنم.
دیروز روز خوب و پرخاطره ای بود. ظهر با بچه ها، با همان جمع همیشگی و کوچک خودمان، مجردی نهار رفتیم بیرون. نهار خوردیم و توی پارک قدم زدیم تا حدود ساعت 4 بعد از ظهر. خندیدیم ، حرف زدیم و عکس گرفتیم ..... اما جو سنگین بود. شمارش معکوس از فردا شروع می شود. حالا ما فقط و فقط یک ماه دیگر ایرانیم.
نمی دانم چه بلایی سرم آمده. چیزی بود که همیشه آرزویش را داشتم و انتظارش را می کشیدم. رفتن، ساختن یک زندگی جدید و کاملا مستقل توسط خود خودمان، شروع زندگی مشترک زیر یک سقف بعد از 6 ماه و تجربه زندگی در یک کشور دیگر، همه آرزوهای من بودند. تمام 2 ماهی که منتظر ویزا بودیم برای همین لحظات دعا می کردم اما حالا که موعدش نزدیک می شود احساس می کنم که سخت است. خصوصا برای من که هیچ وقت بیشتر از دو هفته از خانه دور نشده ام و دوران 4 ساله لیسانس را همین جا گذرانده ام. در عین هیجان برای کشف ناشناخته ها از این همه آدم و مکان و خاطره ای که پشت سر جا می گذاریم، از دوری، غربت، بی وطنی و تمام چیزهایی که از آن ها صحبت می شود می ترسم. تا دیروز و یک هفته پیش می شد قضیه را پشت گوش انداخت و فکر کردن به آن را به زمان دیگری موکول کرد اما از حالا به جای چند ماه فقط چند روز فرصت باقی است...
دلم برای بچه ها تنگ می شود، برای بهترین و شادترین لحظاتی که با هم گذرانده ایم، برای ظهرهای دانشگاه و دانشکده فنی، برای پیاده روی های دم غروب و برای تمام لحظات با هم بودن. اما در عین حال خوشحالم. تصور تمام روزها و تجربیاتی که پیش رو دارم، عملی شدن نقشه هایی که من و سینا با هم کشیدیم و قول هایی که به هم داده ایم هیجان زده ام می کند.
دیروز عصر با سینا رفتیم قایق سواری و 20 دقیقه لذت بخش را روی زاینده رود گذراندیم. بعد شام خوردیم و از مسیری برگشتیم که مدت ها بود نرفته بودیم، همان مسیری که دو سال پیش وقتی با هم دوست بودیم اکثرا از آن می گذشتیم. از پل فردوسی تا پل فلزی را پیاده برگشتیم. هوا عالی بود، پارک خلوت بود و من به این فکر می کردم که با داشتن سینا هیچ وقت تنها نیستم، خوشبختم و خیلی شاد.
دیروز روز خوب و پرخاطره ای بود. ظهر با بچه ها، با همان جمع همیشگی و کوچک خودمان، مجردی نهار رفتیم بیرون. نهار خوردیم و توی پارک قدم زدیم تا حدود ساعت 4 بعد از ظهر. خندیدیم ، حرف زدیم و عکس گرفتیم ..... اما جو سنگین بود. شمارش معکوس از فردا شروع می شود. حالا ما فقط و فقط یک ماه دیگر ایرانیم.
نمی دانم چه بلایی سرم آمده. چیزی بود که همیشه آرزویش را داشتم و انتظارش را می کشیدم. رفتن، ساختن یک زندگی جدید و کاملا مستقل توسط خود خودمان، شروع زندگی مشترک زیر یک سقف بعد از 6 ماه و تجربه زندگی در یک کشور دیگر، همه آرزوهای من بودند. تمام 2 ماهی که منتظر ویزا بودیم برای همین لحظات دعا می کردم اما حالا که موعدش نزدیک می شود احساس می کنم که سخت است. خصوصا برای من که هیچ وقت بیشتر از دو هفته از خانه دور نشده ام و دوران 4 ساله لیسانس را همین جا گذرانده ام. در عین هیجان برای کشف ناشناخته ها از این همه آدم و مکان و خاطره ای که پشت سر جا می گذاریم، از دوری، غربت، بی وطنی و تمام چیزهایی که از آن ها صحبت می شود می ترسم. تا دیروز و یک هفته پیش می شد قضیه را پشت گوش انداخت و فکر کردن به آن را به زمان دیگری موکول کرد اما از حالا به جای چند ماه فقط چند روز فرصت باقی است...
دلم برای بچه ها تنگ می شود، برای بهترین و شادترین لحظاتی که با هم گذرانده ایم، برای ظهرهای دانشگاه و دانشکده فنی، برای پیاده روی های دم غروب و برای تمام لحظات با هم بودن. اما در عین حال خوشحالم. تصور تمام روزها و تجربیاتی که پیش رو دارم، عملی شدن نقشه هایی که من و سینا با هم کشیدیم و قول هایی که به هم داده ایم هیجان زده ام می کند.
دیروز عصر با سینا رفتیم قایق سواری و 20 دقیقه لذت بخش را روی زاینده رود گذراندیم. بعد شام خوردیم و از مسیری برگشتیم که مدت ها بود نرفته بودیم، همان مسیری که دو سال پیش وقتی با هم دوست بودیم اکثرا از آن می گذشتیم. از پل فردوسی تا پل فلزی را پیاده برگشتیم. هوا عالی بود، پارک خلوت بود و من به این فکر می کردم که با داشتن سینا هیچ وقت تنها نیستم، خوشبختم و خیلی شاد.