Monday, August 18, 2008

‫‫
ساعت ۴.۳۰ عصر یک روز نه چندان دلچسب زمستانی است. هوا سرده و از همه بدتر دوشنبه است. حوصله هیچ کاری رو ندارم. از صبح تا حالا حتی برای دل خودم هم که شده هیچ کاری نکردم. می توانستم یکی از این انبوه مقالات تلنبار شده روی میز رو بخونم، یا پرزنتیشنی که استادم داده بود رو ( تا حداقل روز چهارشنبه که جلسه داریم حرفی برای زدن داشته باشم). می توانستم یکی از آن انبوه ایمیل هایی که باید بنویسم رو شروع کنم تا حداقل کسی رو یه ور دنیا خوشحال کنم و بهش بفهمانم به یادشم. حتی فرانسه هم نخوندم. از این روزهایی است که آدم حالش از خودش بهم می خوره. تنها چاره ای که دیدم این بود که یه تلاش صدباره بکنم در جهت آب کردن یخ این وبلاگ!

جام ملت های اروپا دو ماه پیش تمام شد. خیلی از لحظاتش برایم ارزشمند بود. بازی ها به وقت ما ساعت ۲ یا ۴ نیمه شب بود و تلویزیون از بازی های گروهی حدودا از هر گروه فقط یک بازی پخش می کرد. بعد هم نیمه نهایی بود و فینال. خیلی فرق می کرد با ایران و اون همه هیجان و اشتیاق برای فوتبال اروپا. کسی این بار همپای من و در کنارم بازی ها رو تماشا نمی کرد. سینا باید صبح زود می رفت دانشگاه و علاقه ای هم برای نصفه شب بلند شدن و فوتبال دیدن نداشت. حتی اینکه این قضیه برای من مهمه برایش یه جورایی عجیب بود!
‫تماشای بازی آلمان و اتریش ( تنها بازی گروهی آلمان که تلویزیون نمایش داد) خیلی لذت بخش بود. نیمه های شب بلند شدن، هیجان، تغییر نتیجه، تپش قلب و باز هم هیجان. انتظار برای یک فرصت از دست رفته ، یک گل زده یا حتی یک گل خورده که بهانه ای شود برای نشان دادن نیمکت ذخیره ها و دیدن کوپکه و هیجان و ذوق دیدنش مثل همیشه. لبخند و برد و صعود و سپیده صبحگاهی. (هیچ وقت نمی دانستم همسایه طبقه بالا ساعت ۶ صبح سرکار می رود) و شروع یک روز جدید در حالی که نمی توانی لبخند رو از روی لبهایت محو کنی.
‫بازی آلمان و پرتقال رو ندیدم. تلویزیون نشون نمی داد و فقط یک گزینه داشتم: ساعت ۲ نیمه شب برم کلوپ نزدیک خونمون و حدود ۴ برگردم و با یه سری از بچه های آلمانی بازی رو ببینم. رفتن و برگشتن تو اون موقع شب باعث شد با این توجیه "که اگه واقعا خوب باشند می رسند به نیمه نهایی و برای اون تصمیم می گیرم و اگه ببازن که اصلا ارزش این همه زحمت رو ندارند" نرم. حیف شد بازی خیلی خوبی بوده ظاهرا.
‫تماشای بازی آلمان و ترکیه در نیمه نهایی اما متفاوت ترین تجربه فوتبالی زندگیم بود. ساعت ۴ صبح بلند شدن، تاکسی گرفتن و رفتن به کلوپی که تمامی تماشاگران بازی یا آلمانی بودن یا ترک یک هیجان عجیب با خود داشت. بین دو نیمه با آلمانی ها دوست شدم، سر میزشون نشستم و همراه با اونها شادی کردم و بالا و پایین پریدم. تو همون لحظات به این فکر می کردم که ۱۲ سال پیش حتی در بالاترین رویاهایم هم چنین چیزی رو پیش بینی می کردم؟ با فردریک و الکس برگشتیم و اون شب مقدمه ای شد برای دوستیمون که هنوز هم ادامه داره و اون شب هم یک شب به یاد موندنی شد.
همه اینها بهم یه حس خوب می بخشه، این که استرالیا رو دوست دارم. این سرزمین سرسبز و آروم که پره از آدمهایی با ملیت های مختلف رو واقعا دوست دارم. اینجا رو که به من آزادی و استقلال می بخشه و کمکم می کنه از دختر بودنم لذت ببرم رو عاشقانه دوست دارم.
اینجا اگه نصفه شب بری کلاب فقط برای این که فوتبال ببینی کسی بهت به چشم بد نگاه نمی کنه. اینجا اگه شاد باشی و وسط خیابون حتی برقصی هم هزاران نفر از صد کوچه پس کوچه سرک نمی کشن که نگاهت کنن. اینجا اینقدر آروم میشی که مثل ایران وقتی یه پسری در فاصله کم از پشت سرت حرکت کرد نترسی و به طرف دیگه خیابون پناه نبری.

‫اینجا رو دوست دارم. به خاطر تمام اونچه بهم بخشیده و به خاطر تمام ترس هایی که ازم گرفته.

Wednesday, June 11, 2008

سن مهم نیست، گذر زمان مهم نیست، بعضی حس ها را باید زنده نگه داشت. هیچ وقت دلم نخواسته به جرم بزرگ شدن بعضی حس ها را در خودم سرکوب کنم. اگر حسی قشنگه ، اگه تجربه دوباره اش تو رو می بره به لحظات خوش گذشته ، اگه سرشارت می کنه از شادی و سبکی چرا نباید وجود داشته باشه ؟

‫یک
‫به خودم اومدم و دیدم دو ساعته دارم تو ‫یوتیوب می گردم. از پیدا کردن یه کلیپ تو پروفایل یکی از دوستها تو ‫فیس بوک شروع شد و ادامه پیدا کرد. چند تا کلیپ از ساعت خوش دیدم؟ تمام مدت یاد روزهای ۱۱ سالگی می افتادم که پنج شنبه ها هر طور که بود باید به تلویزیون دسترسی پیدا می کردم و ساعت خوش می دیدم. دوباره بینی کلیپ ها البته شاید کار چندان درستی نبود. یعنی واقعا اینقدر تصنعی و بی مزه بودند و برای ما بچه ها دنیایی محسوب می شدند؟ در هر حال هجوم خاطرات قابل کنترل نبود. گاهی اوقات احساس پیوند خورده با اون کلیپ اون قدر قوی بود که هنوز هم به یاد می آوردمش. یعنی واقعا ۱۳ سال پیش بود؟
‫بعد رسید به ویدیوهایی از جام ملت های اروپای سال ۹۶ و آن تابستان داغ سال اول راهنمایی. همان سال هایی که خونه ی مامانجون زندگی می کردیم و بازی ها رو با بابا دنبال می کردیم. ثانیه به ثانیه آن لحظات رو به یاد دارم. حس ها هنوز همان بود و این بار بوی دلتنگی بدی می داد. دلتنگی برای دوباره با بابا فوتبال نگاه کردن، برای اون دو اتاق کوچک، لحظه لحظه روزهای راهنمایی و تمام لحظات خوش کودکی. برای تمام آن تپش های قلب در طول ۹۰ دقیقه و حس خوش پیروزی و قهرمانی. اون روزها نه یوتیوب بود و نه اینترنت ، سخت می شد لحظات رو دوباره مرور کرد. فقط بریده های روزنامه بودند که چسبانده می شدند در یک دفتر آبی رنگ.
‫‫هیچ وقت از مرور خاطرات لذت نبرده ام اما اون روز حس های مرتبط با اون خاطرات به قدری قوی بودند و شاد و پاک که فقط لبریزم کردند از شادی.

دو
‫برنامه Germany Innovations در دانشکده اقتصاد برگزار شد. با سینا، ایمی جو، دن و هفت هشت نفر دوست آلمانی رفتیم. دور تا دور سالن نماینده های مراکز تحقیقاتی و تجاری بزرگ آلمان میز چیده بودند. از ایران که بیرون بیای دنیا کوچیکه و همه چیز قابل دسترس. هر چه می گذره بیشتر حس می کنم که چه دیوار بزرگی دور ایران بود. دیواری که حتی ترکیه را "خارج" می کرد و غیر قابل دسترس. این جا که باشی می تونی حتی دانشجوی ‫مبادله ای بشی و بری دانشگاه ‫کیل چند ماهی درس بخونی. بنشینی کنار یک آندریاس نام و فیلم آلمانی ببینی که در مورد سال وقایع سال ۹۰ است و شاهد واکنش مردم باشی وقتی آلمان قهرمان شد. حتی می تونی یک آندریاس نام دیگر رو به بزرگی پرده سینما ببینی و با خودت بگی دنیا چقدر کوچیکه و همه چیز دست یافتنی!

‫سه
‫ ‫هر چقدر حساب می کنم احتمالش کمتر از ۱٪ می شه ... هیچ وقت تو تمام این یک سال ساعت ۴ عصر نرفته بودیم مک دانلدز. عجیب نیست که بعد از یک پیاده روی طولانی در سیدنی ساعت ۴ عصر بری مک دانلدز و توی تلویزیون بزرگ اونجا مثل همیشه راگبی و کریکت و فوتی که از شبکه های مجانی پخش می شن رو نبینی بلکه بازی فوتبال دوستانه آلمان و صربیا رو از ‫یورو اسپرت ببینی. چه لذتی داشت بعد از یک سال فوتبال دیدن حتی فقط دیدن یک نیمه در یک فروشگاه شلوغ، حتی با وجود آدم هایی که بی خبر از همه جا جلوی دیدت رو سد می کردند...

‫از سال ۹۶ و اون همه هیجان و شور و خاطره ۱۲ سال گذشت. جام ملت های امسال رو شاید اصلا نتونم ببینم، بازی ها به وقت ما ۴ صبحه و هیچ کدام از شبکه ها بازی ها رو مستقیم پخش نمی کنند اما هنوز تمام حس های گذشته با منه. هنوز هم می تونم مثل گذشته با هر ضربه توپ همراه بشم. زمان گذشته اما به این فکر می کنم که این حس ها را حالا حالا ها حفظ کنم
...

Tuesday, March 25, 2008

‫یک شروع تازه !!!!!

‫‫‫از آخرین پستم که در اصل دومین پستم هم بود ‫تقریباً یک سال گذشته. یک سالی که برای من متفاوت ترین سال زندگیم بود. پر از تجربیات جدید ؛ تجربه زندگی در یک کشور جدید، زندگی مشترک، شک کردن به ‫بسیاری از اصول بدیهی زندگی ، تصمیمات جدید و دیدن دنیا یا یک دید متفاوت. شاید خنده دار باشد که تمام این یک سال و هر چه را که یاد گرفتم بخواهم در چند جمله خلاصه کنم. بیشتر مثل همیشه غصه دارم که چرا ننوشتم؟ چرا تمام این احساسات متفاوت و گهگاه متناقض جایی ثبت نشد؟ چرا در این یک سال فقط وبلاگ خواندم ( آن هم به منفعل ترین شکل ممکن ، بدون گذاشتن حتی یک کامنت برای نویسنده وبلاگ!! ) و خودم ننوشتم؟

‫این چندمین بار است که تصمیم می گیرم بنویسم؟ شاید یکی از دلایلش خودسانسوری است که همراه با نوشتن از خود در فضایی که هرکسی می تواند نوشته هایت را بخواند، آرام آرام گریبانت را می گیرد. شاید هم هیچ دلیلی ندارد به جز تنبلی.

‫در هر صورت این پست را بدون ادیت کردن و وسواس زیاد به خرج دادن می نویسم که قلمم آرام آرام جان بگیرد و گرم شود. یعنی می شود من دوباره بشوم همان سحری که بدون نوشتن از احساسات روزانه اش، شب خوابش نمی برد؟

Wednesday, November 7, 2007

سلام. من خيلی هيجان زده ام. يک ادپتور فارسی پيدا کردم که ميشه باهاش فارسی تایپ کرد. الان فقط می خوام امتحان کنم ببينم کار می کنه يا نه؟ اگه کار کرد.... برمی گردم... حتما

Wednesday, May 16, 2007

این نوشته مال دو روز پیش است، نمی دانم چرا نشد به موقع تایپش کنم.

دیروز روز خوب و پرخاطره ای بود. ظهر با بچه ها، با همان جمع همیشگی و کوچک خودمان، مجردی نهار رفتیم بیرون. نهار خوردیم و توی پارک قدم زدیم تا حدود ساعت 4 بعد از ظهر. خندیدیم ، حرف زدیم و عکس گرفتیم ..... اما جو سنگین بود. شمارش معکوس از فردا شروع می شود. حالا ما فقط و فقط یک ماه دیگر ایرانیم.
نمی دانم چه بلایی سرم آمده. چیزی بود که همیشه آرزویش را داشتم و انتظارش را می کشیدم. رفتن، ساختن یک زندگی جدید و کاملا مستقل توسط خود خودمان، شروع زندگی مشترک زیر یک سقف بعد از 6 ماه و تجربه زندگی در یک کشور دیگر، همه آرزوهای من بودند. تمام 2 ماهی که منتظر ویزا بودیم برای همین لحظات دعا می کردم اما حالا که موعدش نزدیک می شود احساس می کنم که سخت است. خصوصا برای من که هیچ وقت بیشتر از دو هفته از خانه دور نشده ام و دوران 4 ساله لیسانس را همین جا گذرانده ام. در عین هیجان برای کشف ناشناخته ها از این همه آدم و مکان و خاطره ای که پشت سر جا می گذاریم، از دوری، غربت، بی وطنی و تمام چیزهایی که از آن ها صحبت می شود می ترسم. تا دیروز و یک هفته پیش می شد قضیه را پشت گوش انداخت و فکر کردن به آن را به زمان دیگری موکول کرد اما از حالا به جای چند ماه فقط چند روز فرصت باقی است...
دلم برای بچه ها تنگ می شود، برای بهترین و شادترین لحظاتی که با هم گذرانده ایم، برای ظهرهای دانشگاه و دانشکده فنی، برای پیاده روی های دم غروب و برای تمام لحظات با هم بودن. اما در عین حال خوشحالم. تصور تمام روزها و تجربیاتی که پیش رو دارم، عملی شدن نقشه هایی که من و سینا با هم کشیدیم و قول هایی که به هم داده ایم هیجان زده ام می کند.
دیروز عصر با سینا رفتیم قایق سواری و 20 دقیقه لذت بخش را روی زاینده رود گذراندیم. بعد شام خوردیم و از مسیری برگشتیم که مدت ها بود نرفته بودیم، همان مسیری که دو سال پیش وقتی با هم دوست بودیم اکثرا از آن می گذشتیم. از پل فردوسی تا پل فلزی را پیاده برگشتیم. هوا عالی بود، پارک خلوت بود و من به این فکر می کردم که با داشتن سینا هیچ وقت تنها نیستم، خوشبختم و خیلی شاد.

Thursday, May 10, 2007

شروعی تازه

از سال دوم راهنمایی شروع شد، قبلش می نوشتم اما پراکنده؛ فقط خاطرات سفر بود و خاطره تولد صبا. اما از سال دوم راهنمایی هرشب می نوشتم. شده بود بخشی از زندگی ام. یک سالنامه جلد خاکستری داشتم که خاطرات تک تک روزها و شب ها را در آن ثبت می کردم. هنوز هم دارمش، اگر بازش کنم تا دو سه ساعت بعد نمی توانم ببندمش. مرا با خود می برد به بهترین و قشنگ ترین روزهای کودکی در مدرسه راهنمایی رحمت آیین اصفهان؛ به اردوها، شیطنت ها، قهرها، آشتی ها، دلتنگی ها و محکم ترین دوستی ها. دفتر با من بزرگ شد تا برگ هایش تمام شد و جایش را به یک سالنامه جلد قهوه ای داد
وارد دبیرستان که شدم همه چیز تغییر کرد، پرو پخش شده بودیم و به من در دبیرستان جدید سهم زیادی از دوستان نرسیده بود. دیگر ننوشتم، احساس کردم چیزی ندارم که بنویسم و بعد که دوستی های جدید شکل گرفتند..... قلم من خشک شده بود. بهانه درس ها بود که زیادند، می دانم که می توانستم بنویسم و این سنت را حفظ کنم اما نشد. در طول آن چهار سال فقط بعضی اوقات از احساسات جدیدم می نوشتم از آدم های مختلف، ترس ها، واهمه ها، کنکور و آرزوهایم.
و بعد دانشگاه شروع شد. وارد دنیای بزرگتری شده بودم. رشته ام برایم جالب بود و در عین حال ناشناخته ( برای خیلی از آدم ها باید توضیح می دادم که این رشته چیست و مهندس شیمی، شیمی محض یا کاربردی نمی خواند، در آزمایشگاه کار نمی کند و تعداد واحدهای شیمی که می گذارند کمتر از ریاضی و مکانیک است !) در هر صورت دفتر خاطرات من بعد از شروع دانشگاه برای همیشه خالی ماند. وقتی کنکوری بودم به خودم قول داده بودم که لحظه لحظه این دوران را ثبت کنم اما تنها خاطره ای که دارم از روز اول دانشگاه است و چیزی که باقی مانده افسوس است، افسوس از این که خاطرات تلخ و شیرین دوران 4 ساله لیسانس فقط باید در حافظه ام باقی بماند و جزئیاتش غبار بگیرد و فراموش شود.
سال دوم دانشگاه که بودم وبلاگ خوان حرفه ای شده بودم، به این نتیجه رسیدم که یک وبلاگ درست کنم، اسمش یادم هست : " و اما بعد..." از عمر این وبلاگ دو ماه نگذشته بود که یک دوست و همراه پیدا کردم که می توانستم از همه چیزها ی قشنگ دنیا برایش حرف بزنم و حتی غرغر کنم و بنالم ، از ظهر تا عصر وراجی کنم و با ایمیل های چند صفحه ای بمبارانش کنم. دوستی که سه سال بعد همراه همیشگی ام شد پس چه نیازی به وبلاگ داشتم ؟! : ) و پرونده کوچک اولین وبلاگ من هم بسته شد.
و حالا سه سال و نیم بعد از تولد وبلاگ اولی آمدم به سراغ این یکی. چون احساس می کنم دوباره نیاز دارم که بنویسم اما نه در یک دفتر دربسته که روی جلدش با شبرنگ سبز نوشته شده باشد: " خصوصی، خصوصی، دست نزنید حتی شما" این بار در یک صفحه مجازی که همه می توانند آن را بخوانند. چون احساس می کنم در این سن و در این شرایط باید بتوانم آزادانه و بدون خود سانسوری از خودم، احساسات و تجربیاتم بنویسم. من و سینا منتظر یک شروع جدیدیم. شروع یک زندگی ساده در یک کشور تازه. می خواهم بنویسم تا بعد از چند سال بتوانم ببینم تا چه اندازه تغییر کرده ام. مگر نه این که زندگی در یک کشور دیگر مستلزم تغییر است؟ و این بار به خودم قول می دهم که حتما بنویسم.
پ.ن : هر کاری می کنم نمی توانم مستقیم پشت کامپیوتر بنشینم و تایپ کنم. باید روی کاغذ بنویسم، خط خطی کنم، دستهایم جوهری شود و بعد هرچه نوشته ام را تایپ کنم!