از آخرین پستم که در اصل دومین پستم هم بود تقریباً یک سال گذشته. یک سالی که برای من متفاوت ترین سال زندگیم بود. پر از تجربیات جدید ؛ تجربه زندگی در یک کشور جدید، زندگی مشترک، شک کردن به بسیاری از اصول بدیهی زندگی ، تصمیمات جدید و دیدن دنیا یا یک دید متفاوت. شاید خنده دار باشد که تمام این یک سال و هر چه را که یاد گرفتم بخواهم در چند جمله خلاصه کنم. بیشتر مثل همیشه غصه دارم که چرا ننوشتم؟ چرا تمام این احساسات متفاوت و گهگاه متناقض جایی ثبت نشد؟ چرا در این یک سال فقط وبلاگ خواندم ( آن هم به منفعل ترین شکل ممکن ، بدون گذاشتن حتی یک کامنت برای نویسنده وبلاگ!! ) و خودم ننوشتم؟
این چندمین بار است که تصمیم می گیرم بنویسم؟ شاید یکی از دلایلش خودسانسوری است که همراه با نوشتن از خود در فضایی که هرکسی می تواند نوشته هایت را بخواند، آرام آرام گریبانت را می گیرد. شاید هم هیچ دلیلی ندارد به جز تنبلی.
در هر صورت این پست را بدون ادیت کردن و وسواس زیاد به خرج دادن می نویسم که قلمم آرام آرام جان بگیرد و گرم شود. یعنی می شود من دوباره بشوم همان سحری که بدون نوشتن از احساسات روزانه اش، شب خوابش نمی برد؟
این چندمین بار است که تصمیم می گیرم بنویسم؟ شاید یکی از دلایلش خودسانسوری است که همراه با نوشتن از خود در فضایی که هرکسی می تواند نوشته هایت را بخواند، آرام آرام گریبانت را می گیرد. شاید هم هیچ دلیلی ندارد به جز تنبلی.
در هر صورت این پست را بدون ادیت کردن و وسواس زیاد به خرج دادن می نویسم که قلمم آرام آرام جان بگیرد و گرم شود. یعنی می شود من دوباره بشوم همان سحری که بدون نوشتن از احساسات روزانه اش، شب خوابش نمی برد؟